یک جرعه باشهید
هدف که مشخص باشد،
دشمن که شناسایی شده باشد
دیگر مشکلی نیست و باید هدفگیری کرد
یک روز با سلاح نظامی…
روز دیگر با سلاح فرهنگی….
شهید محمودرضا بیضایی
ستاره مشرقی
ستاره مشرقی
هدف که مشخص باشد،
دشمن که شناسایی شده باشد
دیگر مشکلی نیست و باید هدفگیری کرد
یک روز با سلاح نظامی…
روز دیگر با سلاح فرهنگی….
شهید محمودرضا بیضایی
هواپیماهای فرانسوی
??? طبق گزارشها عراق ۵ فروند هواپیمای پیشرفته فرانسوی رو تحویل گرفته بود و پیشبینی کارشناسان، شکست قطعی ایران در آیندهای نزدیک بود.
فرماندهان سپاه دست به کار شدند و طرحهای پیشنهادی برای مقابله با این نوع هواپیما رو بررسی کردند.
از بین همه طرحها، طرح کمهزینه حسین قاسمی انتخاب شد. طبق طرح یه سری سازههای فلزی ساخته و اطراف شناورها و کشتیهای ایرانی رها شد.
اولین هواپیمای فرانسوی اومد کشتی ایرانی رو نشونه گرفت و موشک رو شلیک کرد اما در عین ناباوری به یکی از همین سازههای شناور خورد و عراقیها رو ناکام گذاشت.
موشکهای بعدی هم سرنوشتی بهتر از موشک اول نداشتند و رویای شیرین پیروزی رو به کابوسی تلخ تبدیل کردند.
شدت ناکامیها اون قدر زیاد بود که هواپیماهای فرانسوی توان تحمل ناکامیها رو نیاوردند و صحنههای جنگ خلیجفارس رو ترک کردند.???
#شهید_حسین_قاسمی
آرام تر از عقلم و دیوانهتر از عشق
آن خانه به دوشم، که درآورده سر از عشق
آن قایقِ طوفانزده در موجِ جنونم
دیوانهی لبخند کسی، در دلِ خونم
اینجا چه خبرهاست که از خود خبری نیست؟
در سینه، چه سرّی است، که بر شانه، سری نیست؟
اینجا چه خبرهاست، که یاران همه رفتند؟
تا مسلخ خود، سرخوش و بیواهمه رفتند؟
رفتند بمیرند، در این عشق بمیرند
رفتند بمیرند و همه روح پذیرند
رفتند بمیرند و از این مرگ نترسند
از خاک برآیند و در افلاک برقصند
رفتند بمیرند و از این نفس ببُرّند
کندند دل از خود، که حبیبند، که حرّند
رفتند، نگویید به عاشق، به سلامت!
مجنون نخورد هیچ، به جز سنگ ملامت
کی میشود از عشق و جنون دم زد و آسود؟
از دلبر و دل دم زد و آوارهی خود بود؟
دلبستهی معشوق، که دلخستهی خود نیست
دلدادهی دلدار، که دلبستهی خود نیست
مهمانی عشق، آنسوی دریاچهی خون است
آبادی لیلا، وسط دشت جنون است
هر کس که در این راه، دلش رفت، سرش رفت
سینا، پدرش پر زد و لیلا، پسرش رفت
اینجا چه خبرهاست که از خود خبری نیست؟
در سینه، چه سرّی است، که بر شانه، سری نیست؟
ای عشق! نظر کن، که تو مقصود جهانی
حکم است بمیریم، که تو زنده بمانی
ای عشق! نظر کن، که در این خاک، چه کردی؟
با یوسف و آن پیرهن پاک، چه کردی؟
در بند و غریب است، ولی بیم ندارد
سر میدهد، اما سرِ تسلیم ندارد
میرفت و دلم رفت به دنبال نگاهش
حالم، چقدَر خوب شد از حالِ نگاهش
از حال نگاهش، سرِ حال آمده جانم
وا کرده دلش، پنجرهای رو به جهانم
من، غرقِِ غریبی که دلیرانه قدم زد
در بندِ اسیری که امیرانه قدم زد
در آن نظرِ آخرش، ای عشق! چهها بود؟
گفت آن سرِ بر خاک: خدا بود، خدا بود
قاسم صرافان
سال 64 بود که محمد حسن از جبهه مرخصے اومد قم.بهم گفت: بابا! خیلے وقته حرم امام رضا(علیه السلام) نرفتم دلم خیلے برای آقا تنگ شده.گفتم: حالا که اومدی مرخصی برو، گفت:نه، حضرت امام ڪه نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است گفته جوان ها جبهه ها را پر ڪنند.زیارت امام رضا(علیه السلام) برام مستحبه، اما اطاعت امر نایب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) لازم و واجبه.
من باید برگردم جبهه؛ نمے توانم؛ ولو یڪ نفر، ولو یڪ روز و دو روز!امر امام زمین مے مونه. گفتم: خوب برو جبهه؛ و او رفت.عملیات والفجر هشت با رمز یافاطمة الزهرا (سلام الله علیها) شروع شدو محمدحسن توی عملیات به شهادت رسید.
به ما خبر دادندکه پیڪر پسرتون اومده معراج شهدای اهوازولے قابل شناسایے نیست. خودتون بیایید و شناسایے ڪنید.
رفتیم معراج شهدا و دو روز تمام گشتیم اما پیڪر پیدا نشد.نشستم و شروع به گریه ڪردن ڪردم که یڪے زد روی شونه ام و گفت: حاج آقای ترابیان عذرخواهے مے ڪنم،ببخشید؛ پیڪر
محمدحسن اشتباهے رفته مشهد امام رضا(علیه السلام)دور ضریح آقا طواف ڪرده و داره برمے گرده.گفتم: اشتباهے نرفته، او عاشق امام رضا(علیه السلام) بود.
?السلام علیک یاعلی بن موسی الرضاالمرتضی?
?شهیدمحمدحسن ترابیان?
در یکی از این دیدارها بود که تا امام خمینی آمد توی اتاق و روی صندلی نشست، شهید حسن باقری اجازه خواست با دوربینی که خودش آورده بود، دو سه عکس یادگاری بگیرد.
امام گفت: «چه ایرادی داره پسرم؟!» یکی از محافظها که اشاره کرد فلش دوربین برای چشم امام خوب نیست، حسن لامپ اتاق را روشن کرد تا عکسها خراب نشود.
زود سه چهار عکس پشت سر هم گرفت و نشست روی زمین. سکوت بر اتاق حاکم شد. آقای محسن رضایی آمادهی ارائهی گزارش بود که امام از روی صندلی بلند شد. همه همراه او بلند شدند و با تعجب به هم نگاه کردند.
امام از کنار فرماندهان رد شد و رفت طرف کلید برق و چراغ را خاموش کرد. در آن وقت روز نیازی به لامپ نبود، اما برای همهمان جالب بود که چرا هیچکس به این قضیه توجه نداشت
✨ جالبتر آنکه چرا امام به کسی دستور نداد چراغها را خاموش کند و خودش شخصاً بلند شد و کلید را زد