موضوع: "اشعار"

ظاهرا پایان ندارد داستاݩ جمعہ ها...

باز بے خورشید مانده آسمان جمعہ ها

بر لب آمد از فراقٺ باز جان جمعہ ها
باز بے تو میرسند از راه و بے تو میروند

ظاهرا پایان ندارد داستاݩ جمعہ ها…
اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـْــ

اشتراک گذاری این مطلب!

سهراب سپهری چقدر زیبا گفت:

ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!

ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ…

ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ…

ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ…

ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ…

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ…

ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ…

ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ…

ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ…

ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ…

ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ…

ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ…

ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ…

ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين…
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!

اشتراک گذاری این مطلب!

بیا و پاک کن ز دل حدیث انتظار را

بیا دوباره پاک کن ز جاده‌ها غبار را
به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را
تمام لحظه‌های من فدای یک نگاه تو
بیا و پاک کن ز دل حدیث انتظار را
   

اشتراک گذاری این مطلب!

گر ببيني ناكسان بالا نشينن صبر كن

​دود اگر بالا نشيند كسر شأن شعله نيست
جاي چشم،ابرو نگيرد گرچه او بالاتر است
شصت و شاهد هر دو دعواي بزرگي ميكنند
پس چرا انگشت كوچك لايق انگشتر است؟
آهن و فولاد از يك كوره مي ايند برون
آن يكي شمشير گردد ديگري نعل خر است
گر ببيني ناكسان بالا نشينن صبر كن
روي دريا كف نشيند،قعر دريا گوهر است
شاعر:ناشناس

اشتراک گذاری این مطلب!

مـن اگــر منتظـرم از چـه نـَمُردم بی تو

​مهـــــدی جان
جمعه هارا همه از بس که شمردم بی تو
بغـض خــود را وسـط سینـه فشـردم بی تو

سـالهـا مـی شـود از خـویـش سؤالی دارم
مـن اگــر منتظـرم از چـه نـَمُردم بی تو

اشتراک گذاری این مطلب!